خرید بک لینک

هرروز میگفت میرود

و از شمعدانیِ بینظیرِ پشت پنجرهاش پیدا بود

جایی برای رفتن ندارد

زنی

با کفشهای نو

و یک شال آبیِ از مد افتاده

که بر چوبرختی مندرس شده بود

میگفت میرود

پرندهای که سالها با سر

به شیشۀ پنجره میخورد

و همینکه شیشه را شکست

با سر

میان کوچه سقوط کرد.


((لیلا کردبچه))

برچسب: نویسنده: علی پورعلی تاريخ: جمعه 23 اسفند 1398 ساعت: 19:14

صفحه بندی