هرروز میگفت میرود
و از شمعدانیِ بینظیرِ پشت پنجرهاش پیدا بود
جایی برای رفتن ندارد
زنی
با کفشهای نو
و یک شال آبیِ از مد افتاده
که بر چوبرختی مندرس شده بود
میگفت میرود
پرندهای که سالها با سر
به شیشۀ پنجره میخورد
و همینکه شیشه را شکست
با سر
میان کوچه سقوط کرد.
((لیلا کردبچه))
برچسب:
نویسنده: علی پورعلی